بزرگراه مدرس؟!

فوریه 5, 2010 با من مجازی

چندتا پست قبل درباره‌ی حس غریب شناور بودن تو اتوبان مدرس نوشته بودم.
از آخرین باری که اون حس رو تجربه کردم، خیلی وقته که میگذره. حتی به یاد آوردنش هم دیگه احتیاج به تمرکز و فکر کردن داره و از اون لبخند مطمئن مهربون بعدش خبری نیست.

مال تو فیلماس!!!

فوریه 5, 2010 با من مجازی

خوش‌بینیم رو کاملن از دست دادم….
اینکه خوش‌بین بودن فقط مال فیلماس و به درد زندگی واقعی نمیخوره بدجوری داره فرود میاد رو سر و صورتم.

مرگ

ژانویه 12, 2010 با من مجازی

دلم میخواد با سمندهای سواری برم ساوه تا باز هم حس مردن نزدیکم باشه.

اونوقت، شاید این گرایش شدید به مردن یکی دو هفته‌ی اخیر از بین رفت…

وفور عشق؟!!

دسامبر 7, 2009 با من مجازی

- (در حال سرفه‌ی شدید): مُردم آقایی، مُردم.

-( با خوشحالی): یعنی برم یه دوست‌دختر جدید پیدا کنم؟!

خستگی مزمن

نوامبر 2, 2009 با من مجازی

امروز خیلی خوشحال میشدم اگه می‌فهمیدم که مردم.

پ.ن: سرطان، من سالم جسمی رو هم نابود میکنه، چه برسه به خود آدم سرطانی رو….

دادخواهی

اکتبر 31, 2009 با من مجازی

شیما: تارا، اون کنترل تلویزیونو میدی مامان؟!

تارای دو ساله: خیلی زورگو شدی شیماها…

پ.ن: یعنی باید ما چهار تا خاله  و مامان شیما رو ببینید که گردنمون چقد کجه (-:

غذای نا غذا

اکتبر 21, 2009 با من مجازی

نون پنیر گوجه  با چایی شیرین نصفه شب عجب غذای سیری نیاورنده‌ایه…

بزرگراه مدرس

اکتبر 17, 2009 با من مجازی

امشب حس غریبی دارم، انگار شناورم توی اتوبان مدرس….

امشب همه‌جای مدرس ردی از من مونده.

قلقلکککک D-:

اکتبر 15, 2009 با من مجازی

تارای دو ساله دراز کشیده بود، رفتم پیشش دستاشو بردم بالا

من: حالا وقت چیه؟

تارا: وقت قلقلکِ

هنوز شروع نکرده، خنده‌اش گرفت: خاله شینانا نتُن.

و تارا (بعد از چند ثانیه): حالا وقت ناز کردنِ…

پ.ن: من هنوز نمی‌دونم، اینکه میگن با قلقلک گوشت تن بچه‌ها آب میشه یعنی چی؟!!!

در باب ادب ما

اکتبر 13, 2009 با من مجازی

- من کی می‌تونم فحش دادن تو رو بشنوم؟

 - یه چن سال دیگه هم باید صبر کنی

پ.ن: وقتی خودمو در حال فحش دادن تصور می‌کنم، خود خنده داری میاد تو ذهنم