1- من توی این وبلاگ از سرطان زیاد نوشتم چون با تمام وجودم درک کردم که میتونه چه عواقبی داشته باشه.
2- برای پایان نامه ام باید با کارآفرینان صنعت تکنولوژی برتر مصاحبه میکردم. یه خانوم دکتری بود که دکتری میکروبیولوژی داشت و تولید کننده سم بیولوژیک بود، میگفت سم شیمیایی بعد از چیدن خیار از بته اش تا روزها روی خیار باقی میمونه و به بدن ما منتقل میشه.
3- یکی از دلایل ایجاد سلولهای سرطانی استفاده از سم و کود شیمیایی در کشاورزیه
4- از امروز تا 21 دیماه نمایشگاه مربوط به کشاورزی ارگانیک در محل نمایشکاه دائمی تهران برپاست، پیشنهاد میکنم برای حمایت از کسب و کارهای این حوزه یه وقتی بذارید و ازش دیدن کنید
نمایشگاه صنایع وابسته کشاورزی ارگانیک
ژانویه 8, 2012پس از اندی
دسامبر 10, 2011از آخرین پستی که اینجا نوشتم خیلی میگذره. اونم به خاطر نوت نوشتن تو گودر قدیم و فالوئر و از این چیزاست که واقعا خلا خیلی از قسمتاش تو زندگی آدمای اهل گودر حس میشه. از این به بعد سعی میکنم بیشتر اینجا بنویسم و الان دارم به این فکر میکنم که دیگه اون آدم سابق نیستم. نمیتونم اتفاقای هر روزه رو اینجا بیارم چون تعدادشون رفته بالا و خیلیاشون حتی ارزش وقت گذاشتن برا نوشتن نداره
پ.ن: با این حال از اینکه پسورد این وبلاگم هنوز یادمه خوشحالم
ژوئن 25, 2011
کولهام چقدر سنگینه، کتفام حسابی درد گرفتن یه ربع بیشتر تا خونه نمونده. همینطور که دارم به چمنهای بلند شدهی خیابون نگاه میکنم به این فکر میکنم که باید از سوپرمارکت نزدیک خونه یه مقدار ماهیچهی گوساله، چند برگ کاهو، 4تا گوجه، 4 تا توتفرنگی، چندتا دونه پرتقال، چندتا دونه خیار و موز بخرم. امروز زود میرم خونه، وقت دارم برای درست کردن یه غذای خوشمزهی حسابی.
میدونم امروز زودتر از من میاد خونه ولی کلید رو توی قفل میچرخونم. هنوز عادت نکردم که زنگ در رو بزنم که میدونم بالاخره کار دستم میده. صدای چرخیدن کلید رو شنیده حتما که تا در باز میشه، میاد کولهام رو میگیره. از سنگینیه کوله دستش کشیده میشه و با انگشت اشارهی دست آزادش تهدیدم میکنه که دارم برات و من مثل همیشه بوسش میکنمو درد مداوم کتف رو حواله میکنم به چند سال دیگه.
تازه متوجه کیسهای که دستمه شده، هیچوقت شیکمو نبوده و وقتی ازش میخوام که سر راه خوراکیه خوشمزه بخره، باید خوراکیه خوشمزه رو براش توضیح بدم ولی از موز نمیگذره. میرم تو اتاق، با یه بلوز گل گلوی گشاد و یه شلوار مشکی تو کرکی میام بیرون. میشینم جلوی تلویزیون، میدونه الان میزنم کانالای ایران، شروع میکنه از اتفاقای ایران گفتن که حتی نمیشه در قبالشون حس معمولی داشت.
همینطور که به بیسکووییت شکلاتیم گاز میزنم گپ میزنیم. براش میگم که امروز استاد آمارمون تعجب کرد که من انقدر فرمول طولانی و سخت آمار رو از حفظم و وقتی براش توضیح دادم ما تو ایران برای امتحانمون اینا رو حفظ میکنیم بیشتر متعجب شد. یه کم دربارهی وضع دانشکدهغر میزنه و اینکه ما عمرمونو تلف کردیم . تعریف میکنم که رفتم با کمپین صلح دانشگاه صحبت کردم، به زودی به عضویتش در میام و اونم میتونه عضوش بشه.
میرم تو آشپزخونه. کتابشو میاره، میشینه روی کانتر. تا من غذا رو آماده کنم، چند صفحه از کتاب رو بلند میخونه، من فقط به صداش گوش میکنم که تو آپارتمون کوچیک میپیچه. کارم که تموم میشه، میرم کنارش میشینم.
تا پختن غذا میرم دوش بگیرم…..
نقاشی بر روی مانتو و شلوار جین
اکتبر 24, 2010نقاشی بر روی لباس
اکتبر 21, 2010رکن اساسی زندگی من
اوت 28, 2010جوراب همیشه برای من مهم بوده. مهم یعنی اگر احساس راحتی تو جورابی که پامه نداشته باشم کلن زندگیم مختل میشه. یادمه از بچگی همیشه بهم میگفتن با جوراب خوابیدن خوب نیست برا پا و از این جور حرفای بیربط ولی خب من که گوش نمیدادم. همین جوراب که انقدر از نظر آدما بیاهمیته و وقتی درش میارن هر لنگشو از یه جای خونه باید پیدا کنن تا حالا به من خیلی وفا کرده. یه بار چن سال پیش، جشنواره فجر، رفتیم سانس نصفه شب سربازهای جمعه تو صف وایسادیم. تو اون سرما همه میلرزیدن ولی من دلم به دو تا جوراب حولهایه پام گرم بود. یه بار دیگه هم یه برفی اومد که تهران قفل شد (یادتونه که؟) فواد کلی مسخرم کرده بود که دو تا جوراب پوشیدم، ولی کم کم که پاش از سرما بیحس شد فهمید که نباید مسخره میکرده.
الان سالهاست چه تابستون و چه زمستون من هر روز جوراب حولهای میپوشم. اصلا کفش بدون جوراب و نمیتونم تحمل کنم، انگار یه چیزی کم باشهها، همچین حسی دارم. مهمتر از همه وقتی میرم جایی که بیشتر از یه نصف روز اونجام حتما چند جفت جوراب اضافی با خودم میبرم ولی هیچوقت مثلن ماتیک نمیبرم. یه راز رو هم همینجا فاش کنم که چند جفت جوراب دارم که بیشتر از یکی دو ساله نو تو کمدمن، آخه دلم نمیاد بپوشمشون.
اینا رو نوشتم که بگم انقد به جوراباتون بیاعتنایی نکنید. اونا خیلی خوبن
شبهای تهران
اوت 1, 2010دیشب حدود یک نزدیک باغ فردوس چند تا جوون بهم توصیه میکردن تو کوچهای که ماشین جلویی داشت میپیچید نرم.
گفتن “نرو دنبالش”
آقایی تو اون ماشینه بود خب :دی
شب
ژوئن 3, 2010چرا شب که میشه دفعات دستشویی رفتن آدم میره بالا. بابا میخوایم بخوابیم
تکیه کلام تارا
مه 26, 2010ما چهارتا داداشیم
میخ مدادتراشیم
تعطیلات
فوریه 25, 2010تارا که جیش نکرده بود در جواب اصرار مامانش برای عوض کردن پوشک: باسن تعطیله
پ.ن: این عبارت “باسن تعطیله” رو چندین بار تکرار کرد و من خوشحال بودم که تو اتاقم و میتونم با دل سیر بخندم به حرفش :دی
پ.ن2: تارا اصطلاحات به شدت خاص خودش رو داره که آدمو سر کیف میاره


