توصیه میکنم فیلم عشق سالهای وبا (Love in the Time of Choler) رو حتمن ببینید. مونولوگها و دیالوگهای فوقالعادهای داره. موزیک متنش هم بینظیره…
پ.ن: این فیلم انقدر خوب بود که لهجهی بازیگرا به کل یادم رفت.
توصیه میکنم فیلم عشق سالهای وبا (Love in the Time of Choler) رو حتمن ببینید. مونولوگها و دیالوگهای فوقالعادهای داره. موزیک متنش هم بینظیره…
پ.ن: این فیلم انقدر خوب بود که لهجهی بازیگرا به کل یادم رفت.
امروز برای نمیدونم چندمین بار، جادهی تهران تا ساوه رو با ماشینای خطی رفتم. تو شیش سال گذشته اغلب آخر هفتهها همین کارو کردم. اون اولا میرفتم پاسگاه نعمت آباد. پاسگاه نعمت آباد یه جایی تو جنوب تهرانه که پسرا هم اونجا امنیت ندارن، چه برسه به دخترا. اون موقع خطیا پراید بودن و تک وتوک پژو 405 پیدا میشد. یه کم بعدتر ضلع جنوبی میدون آزادی، کنار خیابون یه ایستگاه زدن، حالا اکثر ماشینا پژو بودن. یکی دو سال بعد یه دفتر تو ترمینال غرب دادن به خطیا و سمندهای نو وارد خط شدن. اون موقع، اتوبان پلیس درست حسابی نداشت، نتیجش این بود که رانندهها با سرعت 180 کیلومتر در ساعت رانندگی که نه، پرواز میکردن. اون روزا عادت کرده بودم به اینکه هر آخر هفته، ممکنه آخرین روز زندگیم باشه، خصوصا تو زمستون. در واقع مرگ بهم زیادی نزدیک بود.
این اواخر که دستگاه GPS رو ماشینا نصب شده و سرعت بالای 120 کیلومتر در ساعت غیر مجازه، کم کم داشت یادم میرفت که مرگ تو این رفت و آمدها چقدر نزدیکه… ولی امروز بازم یه راننده گیرم افتاد که ظاهرا نه تنها جون آدما ارزشی نداشت براش،بلکه مجوز خودش هم مهم نبود.
جالبه که وقتی به مرگ فکر میکنی میبینی چقدر کار نا تموم داری، چقدر برنامه، ولی وقتی حسش میکنی میبینی فقط آدما میان تو ذهنت، نه برنامههات، نه حتی آرزوهات…
تمام راه به این فکر کردم که اگه امروز بمیرم، تنها افسوسم خداحافظی نکردن از 2 متریه خودمه…
پ.ن: فردا هم باید همین مسیرو با یه رانندهی دیگه برگردم.
چرا این مشوق من برای نوشتن وبلاگ، انقدر فراموشکاره آخه؟
قرار بود امروز کلی بحث کنیم سر مجازیه من، ولی امان از این ذهنای شلوغ و پلوغ!!!
همیشه ترافیکو دوست داشتم، چون ذهنمو باز میکنه. خیلیا وقتی اینو ازم میشنیدن میگفتن چون خودت پشت فرمون نیستی. اما الان که چند هفتهایه رانندگی میکنم بازم ترافیکو دوست دارم، چون ذهنمو باز میکنه.
امروز با دوستام صحبت سر خیانت بود. من زود جمعو ترک کردم ولی تو همون ترافیک تا گیشا، به این فکر کردم که خیانت یا هر چیز دو طرفه دیگهای باید از طرف فرد مقابلت درک شه تا وجود خارجی پیدا کنه. مثلا شاید همخوابگی با یه زن یا مرد دیگه برای طرف رابطهی اون زن یا مرد خیانت محسوب نشه ولی یه زن یا مرد دیگه حتی نگاه کردن طرف مقابلشو به یه نفر خیانت بدونه… پس بهتره حواسمون به دید طرفمون باشه تا بتونیم توی هر نوع رابطهای بیشترین لذت و سرخوشی رو داشته باشیم…
دیشب با اینکه شارژر لپ تاپمو جایی جا گذاشتم اما تونستم فیلم unfaitful رو ببینم. دیدن این فیلم باز اون سوال همیشگی رو تو ذهنم اورد: آدما چرا به هم خیانت میکنن؟ به نظر کسی که خیلی بهم نزدیکه چون یه رابطه یه معاملس، وقتی این معامله دیگه جواب نمیده و از طرفی اون آدم میترسه بدون اطمینان از وجود یه رابطهی دیگه این یکی رو تموم کنه، فاصله بین این دو تا موقعیت میشه خیانت. در واقع اون آدم نمیخواد به خودش خیانت کنه.
حرف من اینه: چرا ما آدما پای حرفی که میزنیم نمیایستیم؟ چرا وقتی ادعا میکنیم یه رابطه بالغانه داریم، بالغانه رفتار نمیکنیم؟ چرا خودمون رو جای آدمای دیگه تو همون موقعیت نمیذاریم تا شرایطو جوری تعدیل کنیم که طرفمون کمتر اذیت شه؟
پ.ن: یه جمله توی فیلم از زبون یه زن گفته میشه که خیانت همیشه فاجعه به بار میاره
پ.ن2: تو پست قبلی گفتم که اینجا من ساختار مشخصی رو دنبال نمیکنم….
این چند وقته که به سرم زده بود بلاگ بنویسم، کلی فکر کردم که از چی بنویسمو با چه شکلی. به این نتیجه رسیدم اینجا یه جایی باشه که از تجربیات شخصی گرفته تا خبر و مسائل سیاسی، تا نوشتههایی که فقط برای دل خودم مینویسم توش باشه. (هر چند که الان به نا امیدی رسیدم ولی به قول دوستی تجربش ضرری نداره!)
آخیش، کرمم خفت.
پ.ن. کرم نوشتن بلاگ که مدتیه تو مغزمه رو گفتم.