بایگانیِ ژانویه, 2009

تعریف

ژانویه 24, 2009

تعریف از عشق چیه؟

یه توهم؟ یه احساس قشنگ؟ یه از خود گذشتگی؟ یه حس ذهنی که به مرور ذهن آدما پرورشش می‌ده؟

تعریفی که من و پارتنرم بر سر اون توافق کردیم اینه: عاشق بودن وقتیه که نه، دوری طرف رو بتونی تحمل کنی و نه حضورش رو، در واقع یه جور یکی شدنه.

پ.ن: حالا سوال اینه که جایگاه سک.س در این عشق کجاست؟

پ.ن: سک.س= عشقبازی

قانون 1

ژانویه 21, 2009

هیچوقت با گوریل شطرنج بازی نکن…

فیلم پیشنهادی2

ژانویه 18, 2009

فیلمی هست به اسم black book محصول کشور هلند که به اشغال کشور هلند در جنگ جهانی دوم و گروه مقاومت هلند می‌پردازه. و این زمان از گذشته دختر یهودی پولداری گزارش می‌شه که در فراری ناکام از هلند همه چیزش رو از دست می‌ده و همین باعث میشه به گروه مقاومت بپیونده…
فیلم از عناصر زنانه استفاده‌های زیادی کرده ولی با این حال به شدت دوست داشتنیه. بازیگر نقش اول زن فیلم تمام احساسات خودش رو از رویارویی با افراد مختلف و اتفاقات تلخی که براش میفته به خوبی نشون میده و گاهی این توهم رو ایجاد می‌کنه که واقعا این حس نفرت رو تجربه کرده.
دیدن این فیلم رو بهتون توصیه می‌کنم.

استثنا

ژانویه 17, 2009

وقتی امتحانی که از جزوه‌اش چیزی سر در نیوردی رو خوب می‌دی،

وقتی می‌فهمی امتحان فردات که یه کتاب 500 صفحه‌ای انگلیسیه افتاده دو هفته دیگه،

 وقتی تو یه مذاکره به نتیجه‌ی دلخواهت می‌رسی،

وقتی با پارتنرت یه گپ فوق‌العاده و دوست داشتنی داری،

وقتی با جمله‌ دوست دارم بدرقه می‌شی،

وقتی یه شام خوشمزه انتظارتو می‌کشه…

چه حسی داری؟ من الان همون حس رو دارم. 

پ.ن: به جز مورد دوم، معمولا بقیه‌ی این چیزا که گفتم تو زندگی من اتفاق میفتهD-:

Daily Horoscope

ژانویه 14, 2009

You might be feeling stifled by your surroundings right now — if there is any clutter on your desk, it will start creating clutter in your mind. But that’s a problem that is really easy to solve. Simply take some time to clean up your work area or wherever you are spending the most time today. Could your car use a thorough vacuuming? Is your kitchen messier than you’d like it to be? Does your desk look like a disaster area? Getting things organized will make a dramatic difference.

 

پ.ن: از این هم میشه نتیجه گرفت که آخر ترمه و وقت امتحان

پ.ن2: بهتره به توصیه این هوروسکوپ عمل کنیم

شناسایی 3

ژانویه 13, 2009

اينها عباراتي است كه ديگران براي يافتن بلاگ شما استفاده كرده اند:
خونه رو تميز كردم, فیلم پیشنهادی, بوس عشق یعنی و….
پ.ن: حرفی برای گفتن ندارم

مطهری 18

ژانویه 12, 2009

یکی از مزایای داشتن پسر عموهای هم‌سن…

افزایش دانش

ژانویه 11, 2009

ترجمه 74 تا چکیده مقاله، با یه هفته وقت، چقدر به دانش علمی افراد اضافه می‌کنه؟!

تساوی

ژانویه 10, 2009

نفهم بودن = نفهمیدن؟

دختر بودن

ژانویه 4, 2009

یک: چند سال پیش، وقتی دبیرستانی بودم. اونم تو شهرستانی مثل ساوه که دخترا از سال اول راهنمایی باید چادر سرشون میکردن، همیشه از خودم می‌پرسیدم چرا باید زنانگیمو تو یه مدرسه‌ی دخترونه، پشت یه چادر مشکی بلند پنهون کنم. همین سوال باعث شد سالهای دبیرستان که تو تنها دبیرستان غیرانتفاعی شهر درس خوندم و مدیری به شدت سنتی داشت، تبدیل بشه به یه جور مبارزه. از اونجاییکه همیشه این قدرتو داشتم که آدما رو تحت تاثیر قرار بدم، کار به جایی رسیده بود که هم مدرسه‌ای‌هام در جواب سوال چرا چادر سرت نکردی؟!  می‌گفتن چون فلانی چادر سرش نمی‌کنه.

دو: تو سال‌های زندگی تو ساوه، همیشه بزرگتر و آشنایی بود که تا هر جا می‌خواستیم همراهمون بیاد، به خاطر همین وقتی اومدم تهران، اون اوایل، نمی‌فهمیدم که چرا باید وقتی میشینم تو تاکسی، کیفمو بذارم بین خودمو مردی که کنارم نشسته، این سوال تو ذهنم بود که یعنی آدما (به ویژه آقایون) تا این حد عقده‌های جنسی دارن؟!

سه: یکی، دو سال بعد کل تهران رو بلد بودم. حتی کوچه، پس کوچه‌های بعضی جاهاشو، از پس زندگی تو تهران بر میومدم ولی با این حال دیرتر از ساعت 8 نباید برمی‌گشتم خونه، چرا که مادرم مدام تو صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها از تجاوز و قتل می‌خوند و حس مادرانه‌اش می‌گفت دخترش باید احتیاط کنه… تو همون زمان بود که یکی از فعالین امور زنان که جامعه‌شناس هم بود، گفت: تا وقتی دخترا تن به این جور ترس‌ها میدن، این تجاوزها و قتل‌ها هم هست. از اون به بعد، وقتی با دخترا و حتی بعضی از پسرا هم‌صحبت می‌شدم، پاسخی که میگرفتم جز در تایید گفته‌ی این جامعه‌شناس نبود.

چهار: تو یکی، دوسال اخیر، تلاش کردم تا دختر بودنم مانع زنده بودن و زندگی کردنم نباشه، با این حال اون ساعت، از 8 به 10 تغییر پیدا کرده، دیرتر از اون چه وقتی پیاده‌ام، چه وقتی ماشین دارم، حتما کسی باید تا خونه همراهیم کنه، اونم نه یه دختر… و یه سوال تازه تو ذهنم که چرا دختر بودن از ساعت 10 شب به بعد انقدر اهمیت پیدا می‌کنه؟!

یعنی زنانگی بعد از هزاران سال هنوز انقدر غیرعادیه که یکی از بزرگترین مشکلات دخترای این زمانه؟!