زندگی گاهی از یه کوچهی بنبست،
یه پارک،
یه کافه،
روی مبل راحتی اتاق،
یه فکر،
…
حتی از یه کتاب، شروع میشه.
هر روز خودش یه زندگیه، خوب یا بد نداره، فقط زندگیه…
زندگی گاهی از یه کوچهی بنبست،
یه پارک،
یه کافه،
روی مبل راحتی اتاق،
یه فکر،
…
حتی از یه کتاب، شروع میشه.
هر روز خودش یه زندگیه، خوب یا بد نداره، فقط زندگیه…
هر دفعه که یاد این میوفتم ک تارای دو ساله بهم میگه خرس قطبی (خواهرم یادش داده!) یه خُوشیه عجیبی میاد تو دلم.
پ.ن: خرس قطبی کنایه از خوابیدن زیاد.
پ.ن2: تارا میدونه قطب جاییه که پنگوئنا زندگی میکنن.
پ.ن3: تارا به قطبی میگه قبطی (تلفظ ق و ط پشت سر هم سخته خُب!)
آخرین شب 24 سالگی با شنیدن خبر طلاق گرفتن یه دوست قدیمی و نزدیک تموم شد. دختری که همیشه میخندید، تولدمو با صدایی که اصلن شبیه خودش نبود تبریک گفت…
این روزا چرا نمیگذرن؟!!!!
موهای ریختهی مامان، این روزا رو تکمیل کرد.
پناه بردن به گلسای مهربون هم فقط چن ساعت تعلیق بود، چن ساعت…
حالا میفهمم هفتهی قبل از انتخاباتو خواب دیدم.
پ.ن: الانم دارم تو یه کابوس زندگی میکنم.
جلیقه+ گلوله = جلیلهی ضد جلولوه
پ.ن: آدم وقتی برای گفتن یه حرفایی عجله داشته باشه، همین میشه دیگه.
کنارت نشتهام، بر روی یک بلندی و به نقطهای که انگار وجود ندارد خیره شدهام. دستت را روی شانهام میگذاری، بر میگردم با لبخندی که سعی میکند غم دلم را بپوشاند. اما مثل همیشه، میفهمی. تنم را سمت خود میکشی، میچسبم به بازوی زخمیت. نگاهم میکنی و دلم هُری میریزد. نزدیکم که میشوی، ناخودآگاه چشمانم را میبندم، لبانت را حس میکنم و معلق میشوم. از ته دلم میخواهم که این بوسهها هیچوقت تمام نشود. انگشتانت که پوست بدنم را لمس میکنند، جریانی حس میکنم که شیرین است و قوی. سرم را روی زانویت میگذارم و باز به همان نقطه خیره میشوم، اینبار با حسی عجیب…