شیما: تارا، اون کنترل تلویزیونو میدی مامان؟!
تارای دو ساله: خیلی زورگو شدی شیماها…
پ.ن: یعنی باید ما چهار تا خاله و مامان شیما رو ببینید که گردنمون چقد کجه (-:
شیما: تارا، اون کنترل تلویزیونو میدی مامان؟!
تارای دو ساله: خیلی زورگو شدی شیماها…
پ.ن: یعنی باید ما چهار تا خاله و مامان شیما رو ببینید که گردنمون چقد کجه (-:
نون پنیر گوجه با چایی شیرین نصفه شب عجب غذای سیری نیاورندهایه…
امشب حس غریبی دارم، انگار شناورم توی اتوبان مدرس….
امشب همهجای مدرس ردی از من مونده.
تارای دو ساله دراز کشیده بود، رفتم پیشش دستاشو بردم بالا
من: حالا وقت چیه؟
تارا: وقت قلقلکِ
هنوز شروع نکرده، خندهاش گرفت: خاله شینانا نتُن.
و تارا (بعد از چند ثانیه): حالا وقت ناز کردنِ…
پ.ن: من هنوز نمیدونم، اینکه میگن با قلقلک گوشت تن بچهها آب میشه یعنی چی؟!!!
- من کی میتونم فحش دادن تو رو بشنوم؟
- یه چن سال دیگه هم باید صبر کنی
پ.ن: وقتی خودمو در حال فحش دادن تصور میکنم، خود خنده داری میاد تو ذهنم
من: با خاک یکسانم کرده قشنگ.
خواهر: حسابی ریده بهت…
خواهر دیگر: تفاوت استفاده از واژهها رو داری؟!!
یه روز تو خیابون ولیعصر، بعد از خرید تجریش و در حال رفتن به کافه…
فهیمه (با عصبانیت): میدونم این بداخلاقیا برای چیه… یه سری اتفاقا هست که باعث میشه از جاهای بیربط بزنه بیرون.
و من که تا به حال اینجوری فکرشو نکرده بودم.
هر روز بداخلاقم و میدونم این بداخلاقی مسئلهی بیربط و فرعی عدم خلوت دو نفره طولانی با آقاییه…
پ.ن: حرف فهیمه خیلی بهم چسبیدهها
نوشتههای سک.سی و پُرن، خوانندگانت را چند برابر میکند.
توصیهی یک دوست وبلاگ نویس…