کولهام چقدر سنگینه، کتفام حسابی درد گرفتن یه ربع بیشتر تا خونه نمونده. همینطور که دارم به چمنهای بلند شدهی خیابون نگاه میکنم به این فکر میکنم که باید از سوپرمارکت نزدیک خونه یه مقدار ماهیچهی گوساله، چند برگ کاهو، 4تا گوجه، 4 تا توتفرنگی، چندتا دونه پرتقال، چندتا دونه خیار و موز بخرم. امروز زود میرم خونه، وقت دارم برای درست کردن یه غذای خوشمزهی حسابی.
میدونم امروز زودتر از من میاد خونه ولی کلید رو توی قفل میچرخونم. هنوز عادت نکردم که زنگ در رو بزنم که میدونم بالاخره کار دستم میده. صدای چرخیدن کلید رو شنیده حتما که تا در باز میشه، میاد کولهام رو میگیره. از سنگینیه کوله دستش کشیده میشه و با انگشت اشارهی دست آزادش تهدیدم میکنه که دارم برات و من مثل همیشه بوسش میکنمو درد مداوم کتف رو حواله میکنم به چند سال دیگه.
تازه متوجه کیسهای که دستمه شده، هیچوقت شیکمو نبوده و وقتی ازش میخوام که سر راه خوراکیه خوشمزه بخره، باید خوراکیه خوشمزه رو براش توضیح بدم ولی از موز نمیگذره. میرم تو اتاق، با یه بلوز گل گلوی گشاد و یه شلوار مشکی تو کرکی میام بیرون. میشینم جلوی تلویزیون، میدونه الان میزنم کانالای ایران، شروع میکنه از اتفاقای ایران گفتن که حتی نمیشه در قبالشون حس معمولی داشت.
همینطور که به بیسکووییت شکلاتیم گاز میزنم گپ میزنیم. براش میگم که امروز استاد آمارمون تعجب کرد که من انقدر فرمول طولانی و سخت آمار رو از حفظم و وقتی براش توضیح دادم ما تو ایران برای امتحانمون اینا رو حفظ میکنیم بیشتر متعجب شد. یه کم دربارهی وضع دانشکدهغر میزنه و اینکه ما عمرمونو تلف کردیم . تعریف میکنم که رفتم با کمپین صلح دانشگاه صحبت کردم، به زودی به عضویتش در میام و اونم میتونه عضوش بشه.
میرم تو آشپزخونه. کتابشو میاره، میشینه روی کانتر. تا من غذا رو آماده کنم، چند صفحه از کتاب رو بلند میخونه، من فقط به صداش گوش میکنم که تو آپارتمون کوچیک میپیچه. کارم که تموم میشه، میرم کنارش میشینم.
تا پختن غذا میرم دوش بگیرم…..
نوامبر 6, 2011 در 2:16 ب.ظ. |
بد نمینویسی
منم زررررد دوست دارم