بایگانیِ دسته‌ی ‘تعریف (definition)’

sex and vodka

سپتامبر 12, 2009

Sex without smiling is as base and wrong as a vodka and tonic without ice

معده‌ی هوشمند

می 4, 2009

معده‌ی آدما هستند که خودشون می‌فهمن نباید اسیدشونو زود زود ترشح کنند یا ذهن آدماست که بهشون دستور میده؟

قضاوت شخصی

آوریل 21, 2009

چند سال پیش، صحبت از قضاوت‌های شخصی بود با کسی که نظرات خاصی داشت، با این توافق که بدترین رفتار یک فرد در مقابل دیگران قضاوت کردنه.

اینکه تو بشینی یه سری فکر کنی، و بعد از فکرت نتیجه بگیری که فلان و بهمان، و تو رفتارت این قضاوت‌های شخصی رو اعمال کنی، می‌تونه مخرب‌ترین نوع رفتار باشه.

همیشه مبارزه‌ای درونت شکل می‌گیره که در مقابل دیگران این اتفاق نیفته ولی گاهی حتی در مقابل نزدیک‌ترین کس بهت، چه برسه به یه کم دورتر، این مبارزه طاقت‌فرسا میشه.

موضوع اینجاست: حق داری تسلیم بشی؟ حق داری که رفتاری رو بکنی که بدترینه، می‌دونی بدترینه…

تعریف

ژانویه 24, 2009

تعریف از عشق چیه؟

یه توهم؟ یه احساس قشنگ؟ یه از خود گذشتگی؟ یه حس ذهنی که به مرور ذهن آدما پرورشش می‌ده؟

تعریفی که من و پارتنرم بر سر اون توافق کردیم اینه: عاشق بودن وقتیه که نه، دوری طرف رو بتونی تحمل کنی و نه حضورش رو، در واقع یه جور یکی شدنه.

پ.ن: حالا سوال اینه که جایگاه سک.س در این عشق کجاست؟

پ.ن: سک.س= عشقبازی

تساوی

ژانویه 10, 2009

نفهم بودن = نفهمیدن؟

نگرش/فلسفه‌ی زندگی

دسامبر 6, 2008

نگرش طبق گفته‌ی رابینز “عبارات ارزیابانه‌ای است که فرد درباره‌ی اشیا، افراد یا رویدادها دارد”. در واقع نگرشها احساس فرد رو نسبت به یک موضوع بیان می‌کنند. افراد معمولا نگرشهای زیادی در برابر انواع رویدادها دارند. ولی اغلب چند تا از این نگرشها نقشی اساسی در زندگی فرد ایفا می‌کنند. مثل رضایت شغلی، نگرش نسبت به آینده، نسبت به زندگی و نسبت به نوع بشر.
من نگرش نسبت به زندگی رو تقریبا با فلسفه‌ زندگی یکی میدونم. یعنی حسی که آدما نسبت به زندگیشون دارن. خوشبینن یا بدبین، معتقد به جبرن یا اختیار، ضعیفن یا قوی، اهل سازگاری با شرایط هستن یا نه و… . همه‌ی این موارد و موارد دیگه‌ای از این قبیل، در کنار هدف فرد از زندگی کردن فلسفه‌ی زندگی اون فرد رو شکل میده.
بازم من معتقدم زندگی آدما چیزی جز نگرششون نیست. فرد در مقابل یک وضعیت خاص، پیچیده یا دشوار، کافیه نگرش خودشو عوض کنه تا به راحتی راه حل یا روش مواجهه با اون موقعیت رو پیدا کنه.
بنابراین اگر میخوایم تعداد مسائلی که جوابی براش نداریم یا مواردی که به نظرمون زندگیمونو با مشکل مواجه می‌کنند رو کاهش بدیم یا به حداقل ممکن برسونیم، می‌تونیم نگرش‌های ریزو درشتمونو نسبت به هر چیزی یا هر کسی یا هر رویدادی دستکاری کنیم.

مرگ

نوامبر 27, 2008

امروز برای نمیدونم چندمین بار، جاده‌ی تهران تا ساوه رو با ماشینای خطی رفتم. تو شیش سال گذشته اغلب آخر هفته‌ها همین کارو کردم. اون اولا می‌رفتم پاسگاه نعمت آباد. پاسگاه نعمت آباد یه جایی تو جنوب تهرانه که پسرا هم اونجا امنیت ندارن، چه برسه به دخترا. اون موقع خطیا پراید بودن و تک وتوک پژو 405 پیدا می‌شد. یه کم بعدتر ضلع جنوبی میدون آزادی، کنار خیابون یه ایستگاه زدن، حالا اکثر ماشینا پژو بودن. یکی دو سال بعد یه دفتر تو ترمینال غرب دادن به خطیا و سمندهای نو وارد خط شدن. اون موقع، اتوبان پلیس درست حسابی نداشت، نتیجش این بود که راننده‌ها با سرعت 180 کیلومتر در ساعت رانندگی که نه، پرواز می‌کردن. اون روزا عادت کرده بودم به اینکه هر آخر هفته، ممکنه آخرین روز زندگیم باشه، خصوصا تو زمستون. در واقع مرگ بهم زیادی نزدیک بود.

این اواخر که دستگاه GPS رو ماشینا نصب شده و سرعت بالای 120 کیلومتر در ساعت غیر مجازه، کم کم داشت یادم می‌رفت که مرگ تو این رفت و آمدها چقدر نزدیکه… ولی امروز بازم یه راننده گیرم افتاد که ظاهرا نه تنها جون آدما ارزشی نداشت براش،بلکه مجوز خودش هم مهم نبود.

جالبه که وقتی به مرگ فکر می‌کنی می‌بینی چقدر کار نا تموم داری، چقدر برنامه، ولی وقتی حسش می‌کنی می‌بینی فقط آدما میان تو ذهنت، نه برنامه‌هات، نه حتی آرزوهات…

تمام راه به این فکر کردم که اگه امروز بمیرم، تنها افسوسم خداحافظی نکردن از 2 متریه خودمه…

پ.ن: فردا هم باید همین مسیرو با یه راننده‌ی دیگه برگردم.

perception

نوامبر 24, 2008

همیشه ترافیکو دوست داشتم، چون ذهنمو باز می‌کنه. خیلیا وقتی اینو ازم می‌شنیدن می‌گفتن چون خودت پشت فرمون نیستی. اما الان که چند هفته‌ایه رانندگی می‌کنم بازم ترافیکو دوست دارم، چون ذهنمو باز می‌کنه.

 امروز با دوستام صحبت سر خیانت بود. من زود جمعو ترک کردم ولی تو همون ترافیک تا گیشا، به این فکر کردم که خیانت یا هر چیز دو طرفه دیگه‌ای باید از طرف فرد مقابلت درک شه تا وجود خارجی پیدا کنه. مثلا شاید همخوابگی با یه زن یا مرد دیگه برای طرف رابطه‌ی اون زن یا مرد خیانت محسوب نشه ولی یه زن یا مرد دیگه حتی نگاه کردن طرف مقابلشو به یه نفر خیانت بدونه… پس بهتره حواسمون به دید طرفمون باشه تا بتونیم توی هر نوع رابطه‌ای بیشترین لذت و سرخوشی رو داشته باشیم…

خیانت یا توهم خیانت

نوامبر 23, 2008

دیشب با اینکه شارژر لپ تاپمو جایی جا گذاشتم اما تونستم فیلم unfaitful رو ببینم. دیدن این فیلم باز اون سوال همیشگی رو تو ذهنم اورد: آدما چرا به هم خیانت می‌کنن؟ به نظر کسی که خیلی بهم نزدیکه چون یه رابطه یه معاملس، وقتی این معامله دیگه جواب نمی‌ده و از طرفی اون آدم می‌ترسه بدون اطمینان از وجود یه رابطه‌ی دیگه این یکی رو تموم کنه، فاصله بین این دو تا موقعیت می‌شه خیانت. در واقع اون آدم نمی‌خواد به خودش خیانت کنه.

حرف من اینه: چرا ما آدما پای حرفی که می‌زنیم نمی‌ایستیم؟ چرا وقتی ادعا می‌کنیم یه رابطه بالغانه داریم، بالغانه رفتار نمی‌کنیم؟ چرا خودمون رو جای آدمای دیگه تو همون موقعیت نمی‌ذاریم تا شرایطو جوری تعدیل کنیم که طرفمون کمتر اذیت شه؟

پ.ن: یه جمله توی فیلم از زبون یه زن گفته می‌شه که خیانت همیشه فاجعه به بار میاره

پ.ن2: تو پست قبلی گفتم که اینجا من ساختار مشخصی رو دنبال نمیکنم….