بایگانیِ دسته‌ی ‘دختر بودن’

تَن تکراری

جولای 29, 2009

فک کرد دیگه خواستنی در کار نیست.مدتها بود که اغلب، مرد روی کاناپه، جلوی تلویزیون روشن خوابش میبرد. شباش شده بود پر از فکر وخیال.

اولا فک می‌کرد مرد خسته‌اس ولی کم کم این فکر که پای زنی وسطه مث خوره به جونش افتاده بود، یواشکی جیب‌های پالتوی مرد رو می‌گشت، هر روز…

چشماشو بست، یاد اون زمانی افتاد که هر شب، مرد، کنار گوشش زمزمه می‌کرد دوسش داره، حتی عاشقشه. هر شب با یه عالمه نوازش می‌خوابید و صبح با چند تا بوس مهربون بیدار میشد. حالا این تصور که اون صدا، اون دستا می‌تونست برا یکی دیگه باشه….

اون شب تصمیم گرفت به این وضع خاتمه بده…

صبح رفت تجریش، یه دست شُرت و سوتین مشکی تور با یه لباس خواب ساتن صورتی خرید که تورلباس زیری از چاکش پیدا بود.

 نا امیدانه فک کرد: جزو اون دسته از زنایی شده که بدنشون تکراری می‌شه….

تجربه‌ی شخصی:  توهم این تکراری شدن خیلی تلخه، جه برسه به تجربه‌اش

اصطلاحی با عنوان پا دادن

جولای 18, 2009

no man will touch a woman unless she invites him to,

untill she says with a look or smile “come on”,

he’s always afraid

if you never say it or look at him, he’ll never come…

 

 

دست و پا میزنم بین داشتن و نداشتن

فوریه 20, 2009

دست و پا می‌زنم بین حق داشتن و حق نداشتن

این چیزیه که خیلی وقتا باهاش درگیرم. اینکه اصلن چیزی به اسم حق وجود داره، اصلن حقی وجود داره که برای من باشه یا نباشه؟

جالبه که این داشتن و نداشتن خیلی شخصیه، منحصر به فرده. نمی‌تونی با دیگران شریکش بشی تا بفهمی هست یا نه. امتحان کردنی نیست که اگه جواب نداد، بگی وجود نداره. گفتنی هم نیست که اگه بگی، حرف بزنی ازش، یا میری زیر سوال یا خیلی چیزا رو خراب می‌کنی.

اونوقته که تو ذهنت یه چرخه شروع میشه که پایانی نداره، بارها و بارها یه سری واقعیت (fact) میاد تو ذهنت، می‌چرخه، هر دفعه مبهم‌تر میشه تا جایی که اصل قضیه یادت میره. اونوقته که، دیگه حقی وجود نداره که برای تو باشه یا نباشه. وقتی به اینجا میرسی، فک می‌کنی به آرامش رسیدی، میگی اِی وَل، همه چی درست شد، مثل قبل.

تا اینکه، دفعه‌ی بعدی که با حق برخورد کردی، میفهمی ته مونده‌های بارهای قبل مثل آدامس چسبیده به او چرخه. حرکتش سخت شده و سنگین و ذهنت بدتر و کندتر از قبل سعی می‌کنه فرار کنه، فقط فرار کنه…فرار

برف، برف، برف

فوریه 4, 2009

امشب شب قشنگی بود، سفید بود و روشن.

 تهرون با پیاده‌روهای خلوت.

 کوچه‌هایی که دلت می‌خواست تا تهش بری، زیر چراغ کوچه به دیوار تکیه بدی و سیگار بکشی.

 2 ساعت زیر برف راه رفتم، خیابون ولیعصر

کنار آقایی،

با یه عالمه انرژی،

با یه قلب فشرده شده از همه‌ی مهربونیه امشب،

با یه فریاد گیر کرده تو گلوم،

با یه ذهن مصمم‌تر برای رسیدن به چیزی که می‌خوام،

با یه دلتنگیه عجیب برای با آقایی بودن

امشب شب فوق‌العاده قشنگی بود…

استثنا

ژانویه 17, 2009

وقتی امتحانی که از جزوه‌اش چیزی سر در نیوردی رو خوب می‌دی،

وقتی می‌فهمی امتحان فردات که یه کتاب 500 صفحه‌ای انگلیسیه افتاده دو هفته دیگه،

 وقتی تو یه مذاکره به نتیجه‌ی دلخواهت می‌رسی،

وقتی با پارتنرت یه گپ فوق‌العاده و دوست داشتنی داری،

وقتی با جمله‌ دوست دارم بدرقه می‌شی،

وقتی یه شام خوشمزه انتظارتو می‌کشه…

چه حسی داری؟ من الان همون حس رو دارم. 

پ.ن: به جز مورد دوم، معمولا بقیه‌ی این چیزا که گفتم تو زندگی من اتفاق میفتهD-:

دختر بودن

ژانویه 4, 2009

یک: چند سال پیش، وقتی دبیرستانی بودم. اونم تو شهرستانی مثل ساوه که دخترا از سال اول راهنمایی باید چادر سرشون میکردن، همیشه از خودم می‌پرسیدم چرا باید زنانگیمو تو یه مدرسه‌ی دخترونه، پشت یه چادر مشکی بلند پنهون کنم. همین سوال باعث شد سالهای دبیرستان که تو تنها دبیرستان غیرانتفاعی شهر درس خوندم و مدیری به شدت سنتی داشت، تبدیل بشه به یه جور مبارزه. از اونجاییکه همیشه این قدرتو داشتم که آدما رو تحت تاثیر قرار بدم، کار به جایی رسیده بود که هم مدرسه‌ای‌هام در جواب سوال چرا چادر سرت نکردی؟!  می‌گفتن چون فلانی چادر سرش نمی‌کنه.

دو: تو سال‌های زندگی تو ساوه، همیشه بزرگتر و آشنایی بود که تا هر جا می‌خواستیم همراهمون بیاد، به خاطر همین وقتی اومدم تهران، اون اوایل، نمی‌فهمیدم که چرا باید وقتی میشینم تو تاکسی، کیفمو بذارم بین خودمو مردی که کنارم نشسته، این سوال تو ذهنم بود که یعنی آدما (به ویژه آقایون) تا این حد عقده‌های جنسی دارن؟!

سه: یکی، دو سال بعد کل تهران رو بلد بودم. حتی کوچه، پس کوچه‌های بعضی جاهاشو، از پس زندگی تو تهران بر میومدم ولی با این حال دیرتر از ساعت 8 نباید برمی‌گشتم خونه، چرا که مادرم مدام تو صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها از تجاوز و قتل می‌خوند و حس مادرانه‌اش می‌گفت دخترش باید احتیاط کنه… تو همون زمان بود که یکی از فعالین امور زنان که جامعه‌شناس هم بود، گفت: تا وقتی دخترا تن به این جور ترس‌ها میدن، این تجاوزها و قتل‌ها هم هست. از اون به بعد، وقتی با دخترا و حتی بعضی از پسرا هم‌صحبت می‌شدم، پاسخی که میگرفتم جز در تایید گفته‌ی این جامعه‌شناس نبود.

چهار: تو یکی، دوسال اخیر، تلاش کردم تا دختر بودنم مانع زنده بودن و زندگی کردنم نباشه، با این حال اون ساعت، از 8 به 10 تغییر پیدا کرده، دیرتر از اون چه وقتی پیاده‌ام، چه وقتی ماشین دارم، حتما کسی باید تا خونه همراهیم کنه، اونم نه یه دختر… و یه سوال تازه تو ذهنم که چرا دختر بودن از ساعت 10 شب به بعد انقدر اهمیت پیدا می‌کنه؟!

یعنی زنانگی بعد از هزاران سال هنوز انقدر غیرعادیه که یکی از بزرگترین مشکلات دخترای این زمانه؟!