یک: چند سال پیش، وقتی دبیرستانی بودم. اونم تو شهرستانی مثل ساوه که دخترا از سال اول راهنمایی باید چادر سرشون میکردن، همیشه از خودم میپرسیدم چرا باید زنانگیمو تو یه مدرسهی دخترونه، پشت یه چادر مشکی بلند پنهون کنم. همین سوال باعث شد سالهای دبیرستان که تو تنها دبیرستان غیرانتفاعی شهر درس خوندم و مدیری به شدت سنتی داشت، تبدیل بشه به یه جور مبارزه. از اونجاییکه همیشه این قدرتو داشتم که آدما رو تحت تاثیر قرار بدم، کار به جایی رسیده بود که هم مدرسهایهام در جواب سوال چرا چادر سرت نکردی؟! میگفتن چون فلانی چادر سرش نمیکنه.
دو: تو سالهای زندگی تو ساوه، همیشه بزرگتر و آشنایی بود که تا هر جا میخواستیم همراهمون بیاد، به خاطر همین وقتی اومدم تهران، اون اوایل، نمیفهمیدم که چرا باید وقتی میشینم تو تاکسی، کیفمو بذارم بین خودمو مردی که کنارم نشسته، این سوال تو ذهنم بود که یعنی آدما (به ویژه آقایون) تا این حد عقدههای جنسی دارن؟!
سه: یکی، دو سال بعد کل تهران رو بلد بودم. حتی کوچه، پس کوچههای بعضی جاهاشو، از پس زندگی تو تهران بر میومدم ولی با این حال دیرتر از ساعت 8 نباید برمیگشتم خونه، چرا که مادرم مدام تو صفحهی حوادث روزنامهها از تجاوز و قتل میخوند و حس مادرانهاش میگفت دخترش باید احتیاط کنه… تو همون زمان بود که یکی از فعالین امور زنان که جامعهشناس هم بود، گفت: تا وقتی دخترا تن به این جور ترسها میدن، این تجاوزها و قتلها هم هست. از اون به بعد، وقتی با دخترا و حتی بعضی از پسرا همصحبت میشدم، پاسخی که میگرفتم جز در تایید گفتهی این جامعهشناس نبود.
چهار: تو یکی، دوسال اخیر، تلاش کردم تا دختر بودنم مانع زنده بودن و زندگی کردنم نباشه، با این حال اون ساعت، از 8 به 10 تغییر پیدا کرده، دیرتر از اون چه وقتی پیادهام، چه وقتی ماشین دارم، حتما کسی باید تا خونه همراهیم کنه، اونم نه یه دختر… و یه سوال تازه تو ذهنم که چرا دختر بودن از ساعت 10 شب به بعد انقدر اهمیت پیدا میکنه؟!
یعنی زنانگی بعد از هزاران سال هنوز انقدر غیرعادیه که یکی از بزرگترین مشکلات دخترای این زمانه؟!